بی قراری های بی نشان بانو

اینجا تا هر بی نـهـایتی که میپسندید، قضاوت کنید

بی قراری های بی نشان بانو

اینجا تا هر بی نـهـایتی که میپسندید، قضاوت کنید

آخرین مطالب
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۵

00:14

دیشبم بعد از چند ساعت که باهم حرف نزده بودیم زنگ زد که حرف بزنیم اما "او" خان همش داشت درباره گوشیش که هنگ کرده بود حرف میزد و اونقد نگران بود که چرا اینطور شده خلاصه اونقد از گوشیش و نگرانیش واسه گوشیش حرف زد که متوجه شدم ارزش گوشی از من واسش بیشتر اونقد که با اینکه میدونست من حالم بد شده بود اما نکرد حالمو بپرسه و حتی اینکه بگه با مامانت رفتید بیرون کجا رفتی چکار کردی و..  همش داشت از گوشیش حرف میزد منم خیلی بهم بر خورد و بهش گفتم من برم بخوابم بعد از خداحافظی هم بهش اس دادم اما هیچی نگفت .. منم از صبح که بیدار شدم نه بهش زنگ زدم نه جواب اس صبح بخیرش ُ دادم ..


بی نشان بانو
۰۷ دی ۹۵ ، ۱۶:۵۵

00:13

قرار بود فردا برم پیش " او" جان اما وضعیتی که خواهر ِ عوضیم واسم پیش آورده نمیتونم برم و فک نکنم دیگه بتونم برم : ( خیلی عصبی ُ ناراحت شدم اما چاره چیه به " او" جان هم گفتم اونم گفت کنسلش کن طفلی برام پولم فرستاد که برم اپلاسیون ُ آرایشگاه ولی حالا که نشد دیگه نمیرم بهش گفتم شماره کارتت ُ بده برات پولُ بفرستم چون میدونم دست تنگه و نیاز داری گفت نیازی نیست منم شماره کارتشُ داشتم ولی یادم نمیاد کجا نوشته بودمش وگرنه بدون اینکه بهش بگم براش میفرستادم حالا باز بیشتر فکر میکنم اگر یادم اومد کجا نوشتم حتما براش میفرستم به "او" گفتم من با این اوضاع دیگه فک نکنم بتونم بیام پیشت تو اگر مایلی برو ی فکری واسه نیازت بکن با اینکه از ته دلم نگفتم و راضی نیستم اما چاره ی نیست اون طفلی هم نیاز داره .. 

یاد اون موقع ها که راحت و بدون هیچ ترسی میرفتم پیشش بخیر .. 

بی نشان بانو
۰۷ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۳

00:12

از اینکه بهش گفتم من میدونم تو ی خط دیگه داری ناراحت شد نمیخواستم بهش بگم اما گفتم که بدونه من خِنگ نیستم اگر چیزی نمیگم فقط نمیخوام حرمت ها بینمون شکسته شه همه ی عالم ُ آدم شمارش ُ دارن اِلا من دلیلشم نمیدونم .. باهمه راحت ُ همه باهاش راحتن اِلا من چرا چون تا من ی حرفی میزنم کلی میخواد حرف بارم کنه ُ تحقیرم کنه واسه همین ترجیح میدم سکوت کنم ُ بیام اینجا دردام ُ بنویسم یا با دوستام دردُ دل کنم ..الانم بهش زنگ میزنم جواب نمیده جای اینکه من قهر کنم ُ ناز کنم اون داره اینکارو میکنه ..امان از دست مردآ 😡

بی نشان بانو
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۴:۵۸

00:11

قراره فردا برم واسه تمرین عکاسی ُ بعد از اونم برم آرایشگاه واسه اصلاح و اپلاسیون که ان شاالله خدا بخواد روز چهارشنبه برم پیش "او" جانم ولی هیچی پول ندارم " او" جان هم نداره موندم چکار کنم حالا اگر بی خیال آرایشگاه ُ اپلاسیون بشم میمونه کرایه رفت ُ برگشت نمیدونم باز تا فردا خدا بزرگه ان شاالله جور میشه .. امروز روز سوم خام گیاهخواریم ِ خداروشکر که تونستم ان شاالله بعد از عقدمونم "او" جان هم خام گیاهخوار میشه .. 

بی نشان بانو
۰۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۲

10::00

برام از صحبتاش با هم کلاسی سابقش که خانمم هست حرف میزنه خیلی ناراحت شدم اصلا دلم نمیخواد این چیزا پیش بیاد زنکه هرزه چ راحت میاد ُ از مشکلش برای ی نفر ی زمانی هکلاسیش بود حرف میزنه متوجه ناراحتیم میشه میگه من دیگه هیچی بهت نمیگم منم گفتم منم نمیگم حالا اگر ی همچین چیزی واسه من پیش اومده بود که بلوا به پا میکرد همین الانشم وقتی ی چیزی بهش میگم چکارا که نمیکنه بعد انتظار من ناراحت نشم : ( 

.

.

کی اینروزا بگذره که حداقل تکلیفم ُ بدونم 

بی نشان بانو
۰۳ دی ۹۵ ، ۱۸:۰۶

00:09

دیشب خیلی ناراحت بود از اینکه این همه کوبیده بخاطر من با خانوادش اومده شهرمون اما نکردم برم دیدنش اونقد گفت ُ گیر داد که علت چیه که منم تهش گفتم دلیلش چیه و اون بعد از شنیدن بیشتر ناراحت شد و گفت چرا بهم نگفتی ُ این حرفا .. از دیروزم گیر داده و ی ریز ازم میپرسه کی میای پیشم منم بهش گفتم تا دو سه روز دیگه ی کاریش میکنم البته اینم واسه آخرین بار اونم قبول کرد ..حالا باید حتما تا فردا ی مموری بگیرم که هم بتونم برم کلاس عکاسی هم بتونم دوربین بگیرم که به بهانه اینم که شده برم پیشش .. 

از امروز من ُ عشق اولم رژیم خام خواری میوه و سبزیجات ُ شروع کردیم به امید سلامتی و اندام ایده آل باشد که رستگار شویم : )

.

.

امشب به بابام بگم ازش پول بگیرم که فردا برم مموری بخرم ُ بی افتم دنبال تمرین عکاسی 

بی نشان بانو
۰۳ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۲

00:08

گوشیم ُ روشن کردم پی ام صبح بخیرش اومد به این فکر کردم که قرار نیست هی بخواد ناراحتم کنه و.. بعد ی پی ام صبح بخیر بده که من هستم ُ صبحم ُ با تو شروع کردم ُ این حرفا داشتم با دوستم حرف میزدم که این پی ام رو برام فرستاد بیش از 7 میلیارد نفر روی کره ی زمین زندگی می کنند، شما که قصد ندارید روزتان را بخاطر یک نفر خراب کنید؟ واقعا چرا گاهی ما آدما از جمله خود من بخاطر ی نفر روز ُ شبمون رو خراب میکنیم ُ جوری رفتار میکنیم که انگار دنیا به آخر رسیده کسی که قدرمون ُ نمیدونه همون بهتر که نباشه .. زندگی همش که ازدواج ُ این حرفا نیست چیزای قشنگترم داره که باید بیشتر بهش فکر کرد ُ تلاش کرد تا بدستشون آورد زندگی هنوز خوشکلیاش ُ داره : ) 

همین که تصمیم گرفتم صبح ها که از خواب بیدار میشم ورزش کنم ُ با خودم قرار گذاشتم روزی یکساعت از وقتم ُ برای پیاده روی اختصاص بدم ُ از هفته جدید به طور جدی بی افتم دنبال تمرین عکاسی و ذوق داشته باشم واسه اومدن دفترچه کنکور ُ ثبت نامش و کلی از این چیزای و این یعنی زندگی هنوز خوشکلیاشُ داره : )

بی نشان بانو
۰۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۱۱

00:07

بهش زنگ زدم که واسه آخرین بار صداشُ بشنوم و باهاش خداحافظی کنم اما جواب نداد : ( اینم آخرش که حتی حاضر نشد جواب خداحافظی و تماس من ُ بده : ( قسم جوون مامانم ُ خورده بودم که سیم کارتمو بشکنم اما به مامانم گفتم گفت چرا گفتم همینجوری و قسم جون توام خوردم که بشکنم که مامانم گفت بی دلیل نمیشه اما باشه اول ی سیم کارت بخر بعد اینو بشکن و این شد که فعلا نشکوندم تا ی سیم کارت بخرم بعد از اون بشکنم . 

چقد بد ِ که ته ی رابطه که کلی آرزو و رویا براش ساختی اینجوری خراب ُ ویرون بشه .. موندم که از این پس باید چ ِ غلطی کنم .. هنوز باورم نشده که همچی تمام شده باید چند روز بگذره تا باورم بشه تا برام جا بی افته واااای خدایا بازم روز ُ شبهایی سخت ُ تلخ شروع شد : ( 

.

.

کاش حقیقت نداشت کاش همچی خواب بود : (

بی نشان بانو
۰۲ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۳

00:06

امروز بعد از باشگاه رفتم واسه کار توی ی دفتر هواپیمایی همچیش خوب بود و خواست که از ده دی برم سرکار بهش گفتم بهتون خبر قطعیش ُ تا فردا میدم به " او" گفتم که رفتم و قرار شده از ده دی برم اما ناراحت شد و گفت تو معلوم نیست میخوای ازدواج کنی یا بری سرکار گفت تو به همه چیز فکر میکنی غیر از ازدواج منم بهش گفتم تو هم اینجوری هستی من حداقل مامانم میدونه اما تو حتی خانوادت نمیدونن گفت مطمعنی گفتم آره بعدم سکوت کرد ..بهش اس دادم گفتم اگر دلت نمیخواد برم سرکار تا قبل از ده دی حداقل اولین جلسه خواستگاری ُ بیا البته اگر خانوادت در جریان باشن ُ قبول کنن اونم گفت اوکی موفق باشی بهش گفتم این یعنی خبری از ازدواج ُ این حرفا نیست اونم  سوال خودم برام فرستاد که بهش زنگ زدم گفتم جواب سوال منو با سوال نده که اونم گفت جواب من اینه منم گفتم یعنی نه دیگه و بعدش خداحافظی کردم و این یعنی اون همه انتظار بی جا و بیهوده بود و این قولشم مثل اونایی دیگه الکی ُ پوچ بود بهش اس دادم گفتم نمیرم سرکار اما متوجه شدم ته این همه این انتظار چی بود دل منو که شکوندی  مواظب دل نفر بعد از من باش .. الان میخوام سیم کارتمو بشکنم حالم دیگه از هر چی مرد ُ عشق ُ علاقه الکی بهم میخوره لعنتی های بی معرفت .. 

بی نشان بانو
۰۱ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۶

00:05

از عصر تا الان بابت موضوع پست قبل دوباره دپرس ُ ناراحت شدم چند باری هم ازم پرسید که گفتم بخاطر تمرین زیاد امروز ِ ورزش خسته ام کرده : ( چون اگرم دلیلش متوجه بشه فقط میخواد غر بزنه که باز اِل شدی ُ بِل شدی .. رفته کیک تولد خریده که امشب با خانوادش تولدش ُ جشن بگیرن مثل این سه سال زمان تولداش دلم خواسته کنارش بودم اما هی به امید سال بعد و سال بعد گذروندم و هیچ وقت نشده و نمیشه : ( توی وبلاگ مشترکمون براش پست تولد و تبریک یلدا گذاشته بودم چند بار بهش گفتم گفت وقت نکرده ببینه و هنوزم نمیدونم دیده یا نه منم دیگه دلم نمیخواد که تکرار کنم که دیدی یا نه خوشت اومد یا نه .. 

چقد بد ِ دلبستن به کسی یا چیزی که نمیدونی تهش قراره چی پیش بیاد و هر بار از خودت میپرسی یعنی این مال من میشه یا نه ؟

بی نشان بانو