بی قراری های بی نشان بانو

اینجا تا هر بی نـهـایتی که میپسندید، قضاوت کنید

بی قراری های بی نشان بانو

اینجا تا هر بی نـهـایتی که میپسندید، قضاوت کنید

آخرین مطالب
۱۹ دی ۹۵ ، ۰۱:۳۶

00:26

حرفای که بین منو مامانم رد ُ بدل شده بود ُ براش گفتم حضرت آقا ناراحت شدن داشت دوباره تکرار میکرد که دخترا اِلن ُ دخترا بِلن منم گفتم تو نمیتونی هیچ وقت ازدواج کنی چون پاسوز خانوادت شدی و همچی بهش گفتم و تهشم گفتم وقتی اینجوری هستی نمیتونی دختری ُ وارد زندگیت کنی ُ هی بهش قول بدی ُ به هر دلیلی نتونی به قولات عمل کنی بهش گفتم من به هر سختی که هست تا ۱۱ روز دیگه ازت جدا میشم چون تو نمیتونی هیچ وقت ازدواج کنی اونم هیچی نگفت چون میدونست حق با منه .. 

منم هیچ وقت نمیخوام ازدواج کنم اما نمیتونمم باهاش بمونم چون سخته برام چون میدونم هیچ وقت مال من نمیشه و اینکه نمیتونم به درسم ادامه بدم نمیتونم برم سرکار و.. چون اون با این چیزا مخالفه واسه همین با همه سختی هاش باید جدا شیم .. از خدا میخوام کمکم کنه این حس وابستگی و علاقم نسبت بهش کم بشه جوری که بتونم جدایی رو تحمل کنم و زود باهاش کنار بیام ُ به زندگیم ادامه بدم .. احتمالا فردا صبح ازش بخوام که تمامش کنیم ما که تکلیفمون روشن ِ دیگه ۱۱ روز دیگه چیه ..خدا شاهده که قلبن راضی به این کارا و حرفای که میزنم نیستم اما چاره چیه ما هیچ وقت مال هم نمیشیم فقط داریم خودمون ُ گول میزنیم .. باهمه سختی ها و تلخی هاش باید جفتمون این تصمیم ُ میپذیریم . ان شاالله که خدا کمکمون میکنه .

۹۵/۱۰/۱۹
بی نشان بانو