بی قراری های بی نشان بانو

اینجا تا هر بی نـهـایتی که میپسندید، قضاوت کنید

بی قراری های بی نشان بانو

اینجا تا هر بی نـهـایتی که میپسندید، قضاوت کنید

آخرین مطالب
۰۱ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۰

00:44

فک کرده من هالو یا خِنگم میدونم که یکی از غیر از من ُ داره و سرش با اون گرم ِ اینقد بدم میاد از آدمای که هر کاری میکنن بعد فک میکنن با چند تا دروغ ُ ماست مالی ُ پنهون کاری طرف هیچی نمیفهمه یکی نیست به اینا بفهمون ِ که  خوب حالا تونستی از طرف مقابلت پنهون کنی از خدا که نمیتونی پنهون کنی اون که ناظر بر همه اعمالمون هست و به موقعش جوابمون میده ولی متاسفانه همچین آدمای از خدا ترسی ندارن و براشون مهم نیست ..

.

.

خیانت و دروغ توی رابطه ها بیداد میکنه و این یعنی فاجعه کاش یا وارد رابطه نشیم یا اگر شدیم با تمام دل ُ جوونمون به رابطه و طرف مقابلمون وفادار و صادق بمونیم .. 

.

.

به خودم میبالم که تا جایی که تونستم توی رابطه قبلی و فعلیم با تمام وجودم وفادار و صادق بودم ولی متاسفانه آدمای وفاداری نصیبم نشد : (

بی نشان بانو
۰۱ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۹

00:43

از دیشب که بهش گفتم بهم کمک کن که بتونم ازدواج کنم و از این اوضاع راحت بشم ناراحت شده گفت باشه کمک میکنم اما دیگه زنگ نمیزنم منم بهش گفتم کمکتو نمیخوام کلا حس میکنم دیگه نمیخواد باشه چون نه زنگی میزنه نه پیامی میده خیلی عصبیم کرده حس آدم اضافی ی آدمی که  خودش داره به یکی تحمیل میکنه رو دارم منم بهش پی ام دادم که دیگه بهت زنگ نمیرنم و گفتم گوشیمو آف میکنم اونم که انگار از خداشه.. 

امروز رفتم تور عکاسی کلی بهمون خوش گذشت فوق العاده بود یکی از پسرای آموزشگاه که واسه ترم های بالاتر بود بدجور بهم گیر داده بود و آخرش موقع خداحافظی طاقت نیاورد اومد گفت امکانش هست بیشتر باهم آشنا بشیم منم گفتم نوچ ِ اونم عذرخواهی کرده ُ رفت ولی مشخص بود پسر خوبیه اما من از هر چی مرد ِ متنفر شدم و دیگه دستشون برام رو شده میدونم هدفشون چیه و دنبال چی هستن دیوس های لاشی فک کردن میتونن هر کسی ُ گول بزنن .. 

بی نشان بانو
۳۰ دی ۹۵ ، ۱۹:۱۶

00:42

براش جریان ظهر ُ تعریف کردم خیلی ناراحت شد و ترسید میگفت ترسش بخاطر من ِ اما من حدس میزنم واسه خودشم ترسید نمیدونم من که چیزی واسه از دست دادن ندارم تهش میخواد چی بشه فوقش همه بخوان بفهمن و بخوان اذیتم کنن منم واسه راحتی خودم مجبورم خودکشی کنم .. نمیدونم شایدم من دارم زیادی بزرگش میکنم و اصلا خواهر کوچیکه چیزی ندونه و حرفی که زده رو منظورش من نبودم . خدا ستار العیوب ِ مطمعنم حواسش به من هست و هیچ وقت راضی به این نمیشه که آبروم بره . هر کس ندونه خدا خوب میدونه که من با چ ِ قصد ُ نیتی به "ش" اطمینان کردم و خودم ُ در اختیارش گذاشتم خدا میدونه من گول" ش "و چوب سادگی هام ُ خوردم .. نمیدونم ولی با تمام وجودم دعا میکنم و از خدا میخوام پیش پدر و مادرم بی آبرو نشم حواسش بهم باشه و دشمنام ُ بر علیه من پیروز نکنه . 

میدونم با این چیزای که واسه " او" جان تعریف کردم دیگه اگر ی اپسیلون هم میخواست باهام ازدواج کنه نمیکنه اما اشکال نداره من تمام تلاشم ُ میکنم کنکور قبول بشم ُ آیندم خودم بسازم البته اگر قبولم نشدم قصد دارم بگم قبول شدم و برم ی شهر دیگه واسه زندگی و تنهایی آیندم ُ ساختن خدا بزرگه مطمعنم اتفاقات خوبی برام می افته بعد از هر سختی آسانی هست این وعده خود ِ خداست پس نمیشه بهش شک کرد .

.

.

به " او" جان هم پی ام دادم و گفتم میخوای دیگه بهت زنگ نزنم اما فعلا جوابی نداده .. 

بی نشان بانو
۳۰ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۹

00:41

خیلی بد ِ که خواهرای داشته باشی بجای اینکه باهات مهربون باشن دشمنت باشن بجای اینکه دلسوزت باشن با حرفا و نیش ُ کنایه هاشون آتیش به جوونت بزنن . وقتی دوتایی باهم جفت میکنن و باهم بهم نیش ُ کنایه میزنن و جز مامانم کسی رو ندارم که ازم دفاع کنه جز سکوت کردن کاری ازم برنمیاد و هر چی هست ُ میریزم تو خودم هی با خودم میگم اشکال نداره روزای خوب منم از راه میرسه روزی که اینا حسرت زندگی من ُ میخورن و .. با اینکه به " او"  گفتم باشه اینبارم صبر میکنم و  " او"  گفت تا اردیبهشت برناممون اوکی میشه اما بازم نمیتونم اطمینان کامل کنم واسه همین باید بفکر کنکور و اینکه چی بخونم و چکار کنم باشم واسه همین باید بفکر رفتن و صحبت کردن با ی مشاور تحصیلی باشم که اگر برنامم با " او" اوکی نشد حداقل از طریق درس ُ دانشگاه از اینجا و این آشفتگی ها دور بشم و اونجوری بفکر آیندم باشم . حس میکنم خواهر کوچیکه از قضیه اُپن بودنم خبر داره چون امروز بین نیش ُ کنایه هاش ی تیکه پروند که اینجوری برداشت کردم .. تنها کسی که از این جریان خبر داره " او" جان و ی دوست مجازی بود که بعد حقیقی شد و دو باری همُ دیدیم و مرتب باهم در تماس بودیم که بعد سر ی جریاناتی باهم کات کردیم و این دوست مجازی نوروز اومده بود شهرمون و این خواهر کوچیکه رو توی بازار دیده بود حس میکنم اگر چیزی باشه اون بهش گفته باشه نمیدونم شایدم اینجوری نباشه و من دارم گُندش میکنم امیدوارم اینجوری نباشه و من اشتباه کرده باشم ..

بی نشان بانو
۲۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۲

00:40

واقعا دیگه مطمعن شدم ما نمیتونیم باهم ازدواج کنیم علاوه بر همه مشکلاتی که داره مشکل ژنتیکی هم داریم که هرگز نمیشه ازدواج کنیم یعنی میشه ها ولی دنگ ُ فَنگ زیاده داره که از حوصله خارج ِ 

" او" و خانوادش خیلی اوضاعشون داغون ِ حسابی تو مشکلاتی که دارن و براشون پیش اومده غرق شدن واسه حل مشکلات و نجات خودشون لاکپشت وار تلاش میکنن فک کنم برای حل هر مشکل باید حداقل ده سال بگذره تا شاید بتونن حلش کنن  آدم حرصش در میاد جوری زندگی میکنن که انگار کم سنن ُ کلی زمان دارن که مشکلاتشون رو حل کنن و به زندگیشون سر ُ سامون بدن واقعا آدم از کاراشون کلافه میشه نمیدونم شایدم خودشون از وضعیتی که دارن راضی هستن چون اگر اینجور نبود تا الان یکاری میکردن .. 

.

.

نمیدونم من باز فردا حرفام ُ بهش میگم و ازش میخوام مثل دو تا دوست خوب کنار هم بمونیم اونم اگر دوست داشت و نیاز داشت میتونه دوست دختر بگیره چون ازدواج که نمیکنه پس مطمعنن به دوست دختر نیاز داره .. منم سرسخت میخوام بجنگم برای چیزای که خودم به تنهایی البته با کمک خدا میتونم بدستشون بیارم .. اول چیزی که میخوام ُ ان شااله تا یکی دو ماه دیگه بدست میارم : )  


بی نشان بانو
۲۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۳

00:39

امروز کلی داشتم به اینکه میتونم دوباره به " او" اعتماد کنم میتونم صبر کنم که مشکلاتش تموم بشه یا اینکه دوباره اعتماد کنم صبر کنم و.. اما نشه چی؟ درسته اینبار با سری های قبل فرق میکنه اما احساس و قلبی که دوباره قراره بیشتر از قبل درگیر بشه چی ؟ واقعا گیج شدم نمیدونم باید چکار کنم  کاش ی تضمینی بود کاش حداقل نامزد بودیم کاش خانواده ها در جریان بودن و هزار کاش دیگه ..

بی نشان بانو
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۶

00:38

به " او " ی فرصت دوباره دادم اما اینسری با تمام سری های قبل فرق میکنه بهش گفتم باید اجازه بده من برم سرکار اونم قبول کرد تورهای عکاسی با بچه ها رو مانع نشه بازم قبول کرد و اینکه ماهی ی بار برم پیشش بازم قبول کرد و اینکه تا قبل از امتحان کنکورم عقد کنیم اگر نشد دیگه کلا بی خیال و فرصتی داده نمیشه .. ان شاالله که این سری مثل ی مرد پای حرفاش و قولش بمونه و مشکلاتش هر چ ِ زودتر تمام شه ُ ما از این وضعیت راحت شیم .

بی نشان بانو
۲۵ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۸

00:37

یکی از وبلاگ های قبلیم ُ پیدا کردم البته نسخه پشتیبانش رو چند تا از پست های اون موقع رو خوندم خیلی بهم ریختم عصبی شدم از اینکه  آرزوها و رویاهایی که داشتم  هیچ وقت عملی نشدن فقط " او" خان حرف میزد ُ وعده وعید میداد .. بهش پی ام دادم گفت از این پس بهتر دو روز درمیون باهام تماس داشته باشیم میخوام وابستگی هام کمتر بشه میخوام باور کنم که چیزای که میخواستم هیچ وقت عملی نمیشن میخوام باور کنم که ازدواجی در کار نیست میخوام باور کنم که هر چی بینمون بوده تمام شده و ی رابطه دوستانه ست که به جا مونده .. کاش هیچ وقت اینطوری نمیشد کاش مثل ی مرد پای حرفاش ُ قول ها و وعده وعیدهاش میموند .
بی نشان بانو
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۱:۱۳

00:36

دیروز موقعی که داشتیم باهم حرف میزدیم گفت ی فکری به حالم کن ی کاری کن ُ از این حرفا منم بهش گفتم ی جوری حرف میزنی که انگار زن عقد کردتم خوب تو که اینجوری هستی برو زن بگیر که اونم ی دفعه تمام مشکلاتی که توی این مدت بهش فشار آورده بود ُ برام گفت از نامردی که برادرش در حق تک تکشون و بیشتر از همه در حق " او" کرده خیلی دلم براش سوخت واقعا ناراحت شدم منم بهش گفتم با اون وامی که قراره بگیری برو ی مقدار از این مشکلات ُ حل کن بعد اون گفت بعد با چ ِ پولی عقد کنم منم گفتم این همه صبر کردی دو سه ماه دیگه هم صبر کن بعد ازدواج کن البته من که باهاش ازدواج نمیکنم حالا با کی میخواد ازدواج کنه خدا داند ُ بس . اما ان شااله تک تک مشکلاتشون حل بشه  ..آمین 🙏

.

.

خوب از خودم بگم که من همچنان چالشی هستم ُ به کاهش وزنم با تمام توانم دارم ادامه میدم به امید رسیدن به وزن و اندام ایده آلم 💪 موهامم کوتاه نکردم مامانم گفت حیف ُ خوشکلی دختر به موهاش ُ موهات خوشکلن ُ این حرفا منم به احترام مادر گرامی کوتاه نکردم .. تصمیم دارم ان شااله بعد از رسیدن به وزن ُ اندام ایده آلم برم یوگا دلم میخواد ی یوگی حرفه ای بشم ان شاالله 

بی نشان بانو
۲۳ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۷

00:35

فردا میخوام برم موهام ُ کوتاه کنم عصری به " او" گفتم که کوتاه کردم کلی ناراحت شد و حتی گفت بابت کارای که میکنم داره ازم بدش میاد منم بهش گفتم میخوای دیگه بهت زنگ نمیزنم کلی هم درباره بدقولی هاش و وعده ُ وعیداش بهش گفتم اما اون باز حرف خودش ُ میزنه که تو از هیچی خبرنداری بهش میگم حالا که ی چیزای بینمون عوض شد بیا همینجوری که هستیم هم ُ قبول داشته باشیم و باهم کنار بیایم ..بهشم گفتم حتی اگر زمانی بتونی ازدواج کنی من دیگه باهات ازدواج نمیکنم چون ذوق ُ شدقی که داشتم ُ باعث شد همشون با بدقولی هاش نابود کنه دیگه حسی شوقی ذوقی نمونده که بخوام به ازدواج فکر کنم .. اینم بگم هاا اون کلا اهل ازدواج نیست .. 

بی نشان بانو